تبليغاتX
ღ ღيك دريا عشقღ ღ

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی ، پر از نور بودم
همه شوق بودی ، همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

بعضي وقتا احساس ميكني كاش هيچوقت آغازي نبود.....كه پاياني باشه!

بعضي وقتا احساس ميكني حقيقت همش دروغه.و ما بازيچه ي دست سرنوشتيم.

بعضي وقتا فكر ميكني بايد رفت رفت رفت تا گم شد.

منم ميخوام گم بشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

 

 

 

ای که روحم را سرگردان کردی ، سلام .

سلام مرا بپذیر همان گونه که شایسته ی پذیرایی ست . پذیرایی پیک عاشق ، توسط معشوق ،

دوستانه و صمیمی !!

بیشتراز آن که برایت بنویسم ، جدالی داشتم میان عقل و دل !! عقل حکم کرد و دل نپدیرفت . دل

اقرار کرد و عقل حیران ماند !

می بینم سیاهی چشمانت را که مرا در تاریکی و ظلمت خود گرفتار کرده .

می نویسم از تو و از تو می خواهم ، مرا برای عبور از جاده های سبز زندگی که رو به بی نهایت

می رود همراه باشی . از تو می خواهم با من همنوا گردی تا با هم سرود خوشی زندگی را زمزمه

کنیم . مرا بپذیر این گونه که هستم . صادق و بی ریا . همان گونه که من تو را پذیرفتم .

همان گونه که هستی صادق و یکرنگ .

بیا و قدمی کوتاه در کوچه باغ دل عاشقی دیوانه بگذار . تو ناخواسته چند صباحیست که عابر این کوچه

هستی . بیا و با من از سر سازگاری بنایی بساز به وسعت دل های دریایی مان و پاکی

قلب هایمان ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

 

مهربان ترین فرشته ام چگونه نگاهت را فراموش کنم؟ وقتی در ایینه ی چشمانت خود را می بینم

چگونه لبخندت را فراموش کنم وقتی در لبخندت طعم زندگیم پیدا میشود؟

چگونه رهایت کنم وقتی من وتوام وتو منی وقتی یک روحیم در دو تن !

خاطره را با امروز و فردا پیوند بزن تا جهان زیباتر شود در چشمان تو

جهان به زیبایی یگانگی است جهان را فراموش کنم

می خواهم تا ابد در اسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم ونام مقدست را با وضو بر لب بیاورم

همیشه می توان پاکی اشکت را روشنی چشمانت و با گرمی دستانت

و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگیت عاشقانه وضو خواهم گرفت.

پس تا ابد دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

 

من یه عاشق پر رویا  تو پر از احساس عادت

من پی یه جای امن و  تو یه کوه پر صلابت

از یه راه دور رسیدم تا که هم سقف تو باشم

از همه دنیا بریدم تا تو آغوش تو جاشم

از تو آینه ی تو چشمات تو رو تو خودم میبینم

تو نجیب آسمونی واسه من که رو زمینم

دستمو و بگیر تو دستات با یه حس پر کشیدن

توی آسمون آبی اون ور  ابرا رو دیدم

تا که دنیا سر جا شه تو واسم یه تکیه گاهی

من و تو با هم می مونیم توی هر مسیر و راهی

حـــالا با تو غرق نورم مثه یک رنگـــین کمونــم

نمیخوام زمینی باشم میخوام این بالا بمـــــونم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

 

Ir Upload 

 

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد،

حتي اگر مرا از ياد ببري...

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد،

چرا که دوستت دارم...

ديوانه وار عاشقت شدم،

چرا که مهرباني را در تو ديدم...

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي،

و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم...

نه تو از عشق من دست مي کشي،

و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود...

به خدا سوگند، وجودِ تو در سرنوشتِ من نوشته شده است...

و اگر با مژگانت اشاره اي کني،

فرسنگها را خواهم پيمود...

چرا که شبِ عشق بسيار طولانيست...

و قلبم در آرزويِ تو مي سوزد...

آنگاه که از برابرِ ديدگانم دور شوي،

خورشيدِ وجودم پنهان مي گردد...

ابرهاي غم و اندوه مرا در برمي گيرد...

و به دنياي غريبي مي برند...

هميشه در قلبم حضور داري...


عشقت زندگيم را گلباران کرده است...

تمامي اين دنيا را،

با قلبي پر از رمز و راز در کنارت طي کرده ام...

Ir Upload
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

بلوغ چشمهای آبی من

                  دروکردن نفسهای تکه تکه ی توست


وقتی زیرآواراحساساتم بی اختیارمیلرزی.
       

                 انارقرمزنیازهای من مدتیست ترک خورده.


بوسه میخواهم بی مقدار.


جنون اندامت رادرنبودنت

                    به برکه ی نیازهایم سپرده ام.

 
آن شب که خدابرجستگیهای صورتی را

                                           بر  بدنت میتراشید


بهشت لبریزازبهارنارنج بود.


            خانه ی کاه پوش غریزه ام پرازنرگس شده.


آغوش بی حجاب میخواهم.

 
     آری میوه ی ممنوعه ی من مدتیست بالغ شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   | 

تـــــــو را دوســــت دارم

برای تمام لحظه هایی که


از من از خلوص ثانیه ها از بی کرانی


دستها و از روشنایی حضور پر کردی

تـــــــــــــــو را دوســـــــــــــت دارم


به وسعت عروج خصمانه ی زمان


که بر بام دلتنگی اتراق می کند


تـــــــــــــــو را دوســــــــت دارم


به بزرگی جای پای احساس


بر سینه ی دریده و بی تاب تنهایی


تـــــــــــــــو را دوســـــــــــــت دارم


نه به خاطر دیده ی آسمان رنگت

به خاطر عظمت تابناک نگاهت


که بر تاریکی دهکده ی خاموش


دلم نظری کافیست

تــــــــو را دوســــــــت دارم


نه تا زمانی که سکوت تشنه ی


تن را از تو سیراب می کنم


نه تا زمانی که کوه دلتنگی


از صدای تو سرشار می شود


تا زمانی که هستم


جسم در خاک کوی تو ساکن است


تـــــــــــــــو را دوســـــــــــــت دارم


برای تحریر خاطرات باران قطراتی که


بر پنجره حقیقت بوسه می زنند

و غبار خستگی را از سر در


خانه ی اسارت می شویند


تــــــــو را دوســـــت دارم


نه برای تسکین دلبستگی


برای از بند رستگی
. . .

تـــــــو را دوســــــــت دارم

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت   توسط ღ ღاحمدღ ღ   |